رستاخیز علیه پست فطرتی

تا حالا در این مورد که آدم پست فطرتی هستم صحبت کرده ام؟ فکر نکنم. خب قضیه اینه که از بعضی جهات انسان پستی هستم در واقع توی اون بعضی جهات اصلاً انسان نیستم. بیشتر یک دیوم یک دیو مثل پرنس تولیپ لوبیای اسرار آمیز.

یکجورایی شیفته اشرافیتم. منظورم از این اشرافیتهای زپرتی ایرانی نیست بلکه اون اشرافیتهای اوس و قس دار قرن 18 و 19 اروپاست. همونهایی که خون ملتها را به جوش آورد و انقلابها را پدید آورد. از اونهایی که فقط ارباب آدم حساب میشه و رعیت کلاً باید بره بمیره. اینجا دقیقاً همون جاییه که خون پست فطرتیم به غلیان درمیاد و لذت می برم از اشرافیت. دقیقش را اگر بخواهید یعنی اگر کار دنیا طوری می گشت که مثلاً در انگلیس دوران ملکه ویکتوریا زندگی می کردم و البته ارباب بودم یک چیزی بودم تو مایه های ... (خب خدا را شکر مثل اینکه ارباب بد تو انگلیس نبوده، یک ساعته دارم فکر می کنم و دریغ از یک اسم) اسکروچ (می دونم ارباب نیست ولی قافیه تنگ آمده و مجبورم).

همین پست فطرتی ام باعث شده بود که همیشه از انقلاب اکتبر روسیه شاکی باشم و لعنت بفرستم به لنین و تروتسکی و بقیه بروبچ که زدن به تیپ و تاپ اشرافیت روسیه. همیشه وقتی از انقلاب روسیه صحبت میشد موجی از اندوه مرا فرا میگرفت که آخه چطوری دلشون اومد از بین ببرند آثار اشرافیت را؟! درسته که اشراف خون رعیت را تو شیشه میکردند ولی این خون و خونگیری فقط کمی اون گوشه های دلم را خش مینداخت و اصلاً قابل قیاس با زخمی که نابودی اشرافیت بر قلبم میزد نیود. تا اینکه مدتی پیش "رستاخیز" تولستوی را خوندم. این خوندن همان و همگام و همکلام شدن با انقلابیون همان. بعد از خوندن این کتاب کمی موضعم تغییر کرد حالا دیگه خیلی دلم برای اشرافیت به فنا رفته نمی سوزه کمی هم برای ملت می سوزه. یجورایی این کتاب مثل سوهان لبه های تیز پست فطرتی ام را گرفته البته اینقدر قوی نبوده که کلاً محوش کنه ولی همین تعدیل شدنش هم برای خودم جالبه.

پ.ن:دارم فکر می کنم که شاید این تاثیر از قدرت قلم باشد. چون از شما چه پنهون مثلاً در قضیه جنگهای داخلی امریکا هم ور پست فطرت وجودم سر بلند میکنه و طرف جنوبی ها را میگیره و باز هم از شما چه پنهون این دفعه دیگه هیچ منطقی نمی تونه برابری کنه با "برباد رفته" و عمراً اگر من از موضع اسکارلت اینها ذره ای فاصله بگیرم و برم سمت شمالی ها.

پ.ن.۲: این همه چرت و پرت سرهم کردم که بگم بخونید آقا رستاخیز را. بخونید که خوب چیزی است.

 

وسواس

بالاخره مدت تعیین شده و ضرب الاجل ما برای تمام شدن بنایی به سر رسید ولیکن بنایی به انتها نرسید و مراسمی که قرار بود تو خونه بر پا شود با حضور بی پایان عمله و بنا در گوشه و کنار برگذار شد. نیمی از جون و قوای بدنی را که طی 29 سال جمع کرده بودم توی دو هفته اخیر از دست دادم و باقیش را هم 2 روز آخر یک ویروس فرانی براندار که نمی دونم ناغافل از آستین کدام استکبار خارج شد به باد داد و الان با بدنی کوفت رفته و ذهنی خالی از هر فکری غیر از خلاصی در خدمت شمام.
این بنایی سوای آموزه های تکنیکی که برایم داشت و باعث شد که با مامان بریم تو فکر زدن به کار بساز و بفروشی، بهم ثابت کرد که عجب آدم گیر و وسواسی هستم. تا حالا این را نمی دونستم. همیشه فکر می کرم که آدم ساده گیری ام ولی حالا فهمیدم که خیلی هم سختگیر و موشکافم. توی این دوهفته اخیر مثل بازرس کارتن رتتویی دماغم را توی هر سوراخی فرو کردم و ایراد گرفتم، از نجار و برقکار و لوله کش و سنگکار و نقاش و نقاش و نقاش و خلاصه همه. از کشفم و داشتن چنین خصلتی مطلقاْ راضی نیستم زندگی را به کام آدم تلخ میکنه. خیلی دلم می خواست می تونستم اعتماد کنم به کسی و با آرامش کارها را بسپرم به دستش ولی متاسفانه چنین اعتمادی را به هیچ کسی نداشتم  (یا در واقع نداشتیم این موضوع شامل حال مامان هم میشه). فکرش را بکنید اعتقاد محکمی داریم مبنی بر اینکه هیچ کاری درست انجام نمیشه مگر اینکه شخصا بر روند اجرایش نظارت کنیم (متوجه کنایه موجود در لغت "شحصاً" که شدید؟ ما حتی همدیگر را هم قبول نداریم).
فکر کنم
برای درمان بیماری ام باید بزنم بر طبل بی عاری. سعی خودم را می کنم ولی باور کنید خیلی سخته این دیوارهای پر از چاله چوله را ببینم و فحش ندهم نقاش را.

۱- نمی دونم چرا با بعضی از آدمها باید حتما با صراحت صحبت کرد. یعنی تا توی رویشان و به صورت رک و راست حرفی را نزنی به هیچ وجه نمی گیرند منظورت را. حالا دیگه خودتون حسابش را بکنید برای منی که اصولاْ در لفافه حرف می زنم و چه بسا زندگی می کنم درگیری با این موجودات چقدر سخته.

۲- قبلا گفته بودم که همیشه آماده شوخی هستم؟ خب الان هم همین را میگویم منتها مثل اینکه لازمه پرانتزی هم این وسط باز کنم و نکاتی را متذکر بشم. از شوخی استقبال می کنم تا زمانی که شوخی باشه و نه گستاخی و رد شدن از حریم ها. از قضا مطلقاْ اهل یک سری از شوخی ها نیستم و به شدت ناراحت و مشمئزم می کند این به اصطلاح شوخی ها و بیزار از شخص شوخی کننده.

پ.ن: بر همگان واضح و مبرهن است که مورد ۱ و ۲ در ارتباط مستقیم با هم هستند. 

شاهدی از غیب

پسربچه هشت ساله ای که پدرش رییس فدراسیون این رشته و عمویش از چیره دستان این فن است، لب استخر ایستاده بود و از کار بلدی در فن شنا دم می زد. پسرکی دیگر که سخت تشنه دیدن این همه استادی شده بود در اولین فرصت وی را به میون آب هل داد و پسرک قصه ما تا نزدیکی های مغروق شدن رفت که به شکر خدا و به مدد یاری بزرگان از خطر جست.

پ.ن.۱:پسرک خالی بسته بود، از شنا فقط غرق شدن را بلد بود.

پ.ن.۲:باز هم معتقدید با یک چوب می زنم عناصر ذکور را؟!  

کسب و کار جدید من

وضعیت فوق اضطراری که برای ما وجود دارد در تمام شدن هرچه سریعتر بنایی، در مقابل آرامش و طمأنینه و بدقولی های پایان ناپذیر صنوف مرتبط با ساخت و ساز ما را بر آن داشت که خود شخصاْ آستینها را بالا بزنیم و تمام کنیم کارهای نیمه تمام را. در همین رابطه اینجانب فرانی دست به قلم و چکش برده و با قرنیز کردن اتاقها مشت محکمی بر دهان سنگکار کوبیدم، و ثابت کردم به عنوان عضو کوچکی از این ملت که به خودباوری و خودکفایی رسده هرگز مجیز بیگانه(در اینجا سنگکار) را نگفته و دست بر زانوی خود گذاشته برمیخیزم باشد که رستگار شوم.

در تصویر زیر شما می توانید اوج استقلال این ملت را که این بار در قرنیز متبلور شده ببینید. عکس دوم سنگهای رزین شده را به تصویر کشانده که البته رزین کاری نیز توسط این بنده حقیر انجام شده (دوستان می توانند این دو عکس را به عنوان نمونه کار از من داشته باشند و در موقع لزوم استفاده کنند از تخصص تازه کسب شده ام.)

 

 

مردهای عجیب

مدتیه سوالی بدجور ذهنم را درگیر کرده. آقایون چرا اینقدر لاف میزنند؟! تقریبا بیشتر آقایون درگیر این مشکل هستند (البته با عرض معذرت از دوستان ذکور) . منتها هر کس در یک حیطه فعاله. یکی لاف قدرتش را می زند، یکی علمش، یکی مدیریتش، یکی جذبه اش، یکی جاذبه اش و... . خیلی دوست دارم بدونم با چه انگیزه ای لاف می زنند؟! قصدشون تحت تاثیر قرار دادن مخاطبه و یا نه، فقط می خواهند بازار گرمی کنند و براشون مهم نیست مورد تائید واقع شدن یا نشدن از جانب مستمع.

کلاْ مردها برایم غیر قابل درکند. 

...

اون روزهای اولی که صدام سقوط کرده بود تلویزیون راست و چپ مستندهایی پخش میکرد در مذمت دیکتاتوری و با شعار دیکتاتور بد است. یکی از چیزهایی که به عنوان نشانه دیکتاتوری در عراق دائماْ رویش مانور میشد وجود عکسهای بزرگ و کوچکی از صدام بود در سطح شهرهای عراق.

توجه کردید که در یک سال اخیر چقدر میزان عکسهای مقام عظمی در شهر زیاد شده؟!

استغاثه

سلام علیکم جناب آخدا.

خدمت رسدم برای تسلیم یک عدد عریضه.

اینجانب فرانی فرزند تقریبا خلف آقام به عنوان یک عدد بنده ناسپاس و بد شما ازتون کمی تا قسمتی شاکی ام. جناب خدا من تا حالا ازتون چیزی خواستم؟ منظورم خواهش زمینی است. البته می دونم که خواستم ولی حتما خودتون هم قبول دارید که از آخرین باری که آویزون دامنتون شدم سالها می گذره. البته نه اینکه بگم خیلی خوبم و قانع و یا خیلی زندگی همه چیز تمومی داشتم ولی به مدد لطف شما زندگی راحتی داشتم و طبق چیزی که خودتون در من آفریدید اصولاْ توان سرپوش گذاشتن بر روی علایقم را به وفور دارم. ولی تمام اینها باعث نمیشه که باز هم سراغتون نیام و ازتون توقع نداشته باشم. جناب خدا خودتون می دونید که از هر خواهشی که بگذرم از این مورد بخصوص (که واقفید چیه) اصلاْ و ابداْ نمی تونم بگذرم. من این را می خواهم. می دونم که لایقش نیستم، می دونم که تو این مدت اینقدر بد بودم که خیلی خیلی پررویی می خواهد که بیام سراغتون و طلبکار باشم ولی چه کنم که می خواهم. با تمام وجودم می خواهم.

خدایا ببین رجب شده فرصتم داره لحظه به لحظه کمتر میشه. خودم می دونم که بدم ولی یعنی جداْ از اون همه آدم عجیب غریبی که این فرصت را بهشون میدی هم بدترم؟ یعنی تا این حد بی لیاقت شدم؟ خدایا مگه آخرین بار چطوری وداع کردم که دیگه بهم فرصت سلام نمیدی؟

خدایا ازت خواهش میکنم لطفی بکن و این بار جوابم را بده. خدایا تو که نمی خواستی بدی چرا عشقش را به دلم انداختی؟ چرا؟

خدایا یا عشقش را از دلم پاک کن و یا من را به وصالش برسون.