بعضی از آدمها دنیاشون کوچیکه و بعضی دیگر دنیاشون کوچیکه.

دنیای بعضی از آدمها کوچیکه و خودشون را مرکز اون دنیا می دونند و دنیای بعضی دیگر کوچک  ولی خود را جزئی از این کوچکی می دونند و گوشه ای از این دنیا را اشغال  می کنند.

دنیای مرکز نشینان اینقدر کوچک و نابسامانه که اصلاْ  جایی برای فرمانروایی ندارد و عطش ریاستشون را نمی تونه برطرف کنه. این آدمها صبر می کنند و صبر می کنند و در روزهای سخت، زمانی که بزرگان حال و حوصله بزرگی ندارند صداشون را بلند می کنند و سعی می کنند زمام امور دنیای بزرگان را به دست بگیرند. غافل از اینکه بی کفایتی باعث کوچک شدن دنیاشون شده و همون بی کفایتی هم مانع از موفقیتشون در دنیای بزرگان میشه.

 در مقابل حاشیه نشینان دنیاهای کوچک فارغ از اینکه در کدام گوشه زندگی می کنند سعی می کنند بهترین کار و بهترین خدمات را به دنیاشون ارائه بدهند. برای آنان وسعت دنیا اهمیت ندارد بلکه کیفیت زندگی در اون دنیا مهمه. اینان بعکس گروه قبل طرد شده از دنیای بزرگان نیستند بلکه ذاتاْ متعلق به آن دنیا هستند و به اختیار خود دنیای کوچک را انتخاب کرده اند.

به نظر من تفاوت این دو گروه در وسعت دلشونه.

بعض از آدمها دنیااااشون کوچیکه ولی بعضی دیگر دنیاشون کوچیییکه.