وسواس
بالاخره مدت تعیین شده و ضرب الاجل ما برای تمام شدن بنایی به سر رسید ولیکن بنایی به انتها نرسید و مراسمی که قرار بود تو خونه بر پا شود با حضور بی پایان عمله و بنا در گوشه و کنار برگذار شد. نیمی از جون و قوای بدنی را که طی 29 سال جمع کرده بودم توی دو هفته اخیر از دست دادم و باقیش را هم 2 روز آخر یک ویروس فرانی براندار که نمی دونم ناغافل از آستین کدام استکبار خارج شد به باد داد و الان با بدنی کوفت رفته و ذهنی خالی از هر فکری غیر از خلاصی در خدمت شمام.
این بنایی سوای آموزه های تکنیکی که برایم داشت و باعث شد که با مامان بریم تو فکر زدن به کار بساز و بفروشی، بهم ثابت کرد که عجب آدم گیر و وسواسی هستم. تا حالا این را نمی دونستم. همیشه فکر می کرم که آدم ساده گیری ام ولی حالا فهمیدم که خیلی هم سختگیر و موشکافم. توی این دوهفته اخیر مثل بازرس کارتن رتتویی دماغم را توی هر سوراخی فرو کردم و ایراد گرفتم، از نجار و برقکار و لوله کش و سنگکار و نقاش و نقاش و نقاش و خلاصه همه. از کشفم و داشتن چنین خصلتی مطلقاْ راضی نیستم زندگی را به کام آدم تلخ میکنه. خیلی دلم می خواست می تونستم اعتماد کنم به کسی و با آرامش کارها را بسپرم به دستش ولی متاسفانه چنین اعتمادی را به هیچ کسی نداشتم (یا در واقع نداشتیم این موضوع شامل حال مامان هم میشه). فکرش را بکنید اعتقاد محکمی داریم مبنی بر اینکه هیچ کاری درست انجام نمیشه مگر اینکه شخصا بر روند اجرایش نظارت کنیم (متوجه کنایه موجود در لغت "شحصاً" که شدید؟ ما حتی همدیگر را هم قبول نداریم).
فکر کنم برای درمان بیماری ام باید بزنم بر طبل بی عاری. سعی خودم را می کنم ولی باور کنید خیلی سخته این دیوارهای پر از چاله چوله را ببینم و فحش ندهم نقاش را.
این بنایی سوای آموزه های تکنیکی که برایم داشت و باعث شد که با مامان بریم تو فکر زدن به کار بساز و بفروشی، بهم ثابت کرد که عجب آدم گیر و وسواسی هستم. تا حالا این را نمی دونستم. همیشه فکر می کرم که آدم ساده گیری ام ولی حالا فهمیدم که خیلی هم سختگیر و موشکافم. توی این دوهفته اخیر مثل بازرس کارتن رتتویی دماغم را توی هر سوراخی فرو کردم و ایراد گرفتم، از نجار و برقکار و لوله کش و سنگکار و نقاش و نقاش و نقاش و خلاصه همه. از کشفم و داشتن چنین خصلتی مطلقاْ راضی نیستم زندگی را به کام آدم تلخ میکنه. خیلی دلم می خواست می تونستم اعتماد کنم به کسی و با آرامش کارها را بسپرم به دستش ولی متاسفانه چنین اعتمادی را به هیچ کسی نداشتم (یا در واقع نداشتیم این موضوع شامل حال مامان هم میشه). فکرش را بکنید اعتقاد محکمی داریم مبنی بر اینکه هیچ کاری درست انجام نمیشه مگر اینکه شخصا بر روند اجرایش نظارت کنیم (متوجه کنایه موجود در لغت "شحصاً" که شدید؟ ما حتی همدیگر را هم قبول نداریم).
فکر کنم برای درمان بیماری ام باید بزنم بر طبل بی عاری. سعی خودم را می کنم ولی باور کنید خیلی سخته این دیوارهای پر از چاله چوله را ببینم و فحش ندهم نقاش را.
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت 16:47 توسط فرانی
|