یک تجربه

 

اگر زمانی احساس کردید که سرتون گیج میره، مناظر اطرافتون را به شکل اسلوموشن می بینید، صداهای محیط را از دوردست ها می شنوید و در حال انجام کاری هستید ولی یادتون نمیاد تصمیمی برای انجام اون کار گرفته باشید. بدانید و آگاه باشید که در آستانه خفگی هستید و اگر کمی دقت کنید چیزی به دور گردنتون پیچیده شده. 

دنیا عوض شده

 

نامادری سفيد برفی رو كرد به آينه جادوييش و پرسيد كی از همه قشنگتره؟ آينه پاسخ داد سفيدبرفی. نامادری گفت: اِ.. راست ميگی؟ بعد سريع آينه را كنار گذاشت و پيش بهترين جراح زيبايی شهر رفت.

چند ماه بعد دوباره نامادری آمد سراغ آينه‏، پرسيد كی از همه زيباتره؟ آينه جواب داد: مسلماْ شما.

۱- ممنون از همه دوستانی که در کامنتهای پست قبل همراهیم کردند چه آنهایی که ابراز همدردی کردند چه آنهایی که دعوایم کردند و چه آنهایی که ابراز تمایل کردند که دست در دست هم بریم به سوی مرگ. فعلاْ دست از مرگ خواهی برداشتم. البته باید بگم برای منی که همیشه باید زور بالای سرم باشه تهدید به تنبیه بدنی یکی از دوستان بیشتر از همراهی دیگران نقش در تغییر رویه دادنم داشت. ولی سوای این شوخی ها کشتی نجات را پیدا کردم، نمی گم که سوارش شدم ولی حداقل فعلاْ به زنجیر لنگرش آویزون شدم.

عجیبه سالهاست که با این کشتی آشنام ولی کاملاْ فراموشش کرده بودم. به حدی جعلیات اطرافم را گرفته بود که مانع از دیدن چنین اصل روشنی می شد. حالا تازه فهمیدم که باید چی را تغییر بدم.

۲- خیلی دلم می خواهد مزه یک شب بخصوص را دوباره بچشم. ولی فکر نمی کنم که دیگر تکرار بشه.

فکر کنید مثلاْ سالها بدنبال بدست آوردن نوع ترکیب خاک بودید برای سفالگری، یک روز که نشستید به گل بازی غرق چنان لذتی می شید که بی خیال هدفتون می چسبید به خود گل و گلبازی. در آخر کار می بینید دقیقاْ زمانی که بدنبال نوع ترکیبات نبودید اون را پیدا کردید. تازه رمز کار را فهمیدید باید دل بدید به خاک تا پاداش این دلدادگیتون بشه ترکیبات. حالا چند سال گذشته و ترکیبات را فراموش کردید. هم دوست دارید دوباره به ترکیبات برسید و هم دوباره لذت گلبازی را تجربه کنید. ولی مشکلی سد راهتونه. دیگر نمی تونید بدون چشمداشت دل بدید به خاک. هرچقدر زور می زنید باز هم در پس ذهن چشمتون به دنبال پاداشه. مشكل اون آگاهی است. بعد با خودتون فكر می كنيد كه ايكاش رمز كار را كشف نمی كردم تا هم از لذت گلبازی لبريز بشوم و هم دوباره به تركيباتم برسم.

 مشكل من هم الآن دقيقاْ همينه. واقعاْ گاهي اوقات جهل نعمتيه برای خودش.

وقتی از مرگ حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

با مرگ چندان آشنایی ندارم. خوشبختانه تا حالا شاهد مرگ نزدیکان نبودم. نزديكترين كسي كه مي شناختم و از دنيا رفته يكي از خنگولها بود. البته تجربه دردناكي بود از دست دادن همبازي كودكي ولي اونقدر نزديك نبود كه باعث بشه با مرگ آشنا بشم. البته خودم ٢ بار تا حالا حس كردم كه دارم مي ميرم. بار اول در دوران كودكي كه تا نزديكي غرق شدن رفتم و بار دوم همين ٣-٤ سال پيش كه از ارتفاعي با سر سقوط كردم. در زماني كه به زمين نزديك و نزديكتر مي شدم با خودم فكر كردم كه الان سرم مي خورد زمين و فاتحه ولي خب دستم در لحظات آخر جلوي ضرب را گرفت و باعث شد كه نميرم هرچند آسيب هاي ديگري ديدم. توي اون چند لحظه زندگيم را خيلي سريع مرور كردم و ديدم كه مخالفتي با مرگ ندارم. منظورم اين نيست كه از زندگيم راضي بودم، نه نبودم منتها كاري كه براي گذشته از دستم بر نمي اومد براي آينده هم آرزوي بزرگي نداشتم كه باعث بشه ناكام بميرم.

اين روزها هم همينطور هستم. فوق العاده خسته و بي حوصله و افسرده ام. به دنبال يك تغيير بزرگم و هرچقدر فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه تنها تغييري كه آرومم مي كند مرگ است. يك تغيير بنيادي و كاملاً جديد. تنها عاملي كه باعث ميشه خودم رأساً وارد عمل نشوم اين است كه از خدا خيلي مي ترسم.

پ.ن: نه خودم را لوس مي كنم و نه روضه مي خونم فقط خيلي جدي آماده مرگم. 

جومونگ بده؟ کی میگه بده؟

یک زمانی شعار برادران انقلابی نه شرقی، نه غربی بود. نمی دونم چی شده که حالا این شعار تبدیل شده به نه غربی، نه غربی. به شکل جالبی درها به روی شرق باز شده و آنها هم از خدا خواسته خوان نعماتشون را اینجا گسترانده اند. اول به نظر می رسید که قضیه فقط یک تجارت جزئی باشد. خب تا اینجا ایرادی درش دیده نمی شد. ولی یواش یواش شور این تجارت دراومد. کمپانی های معظم کره ای بازار ایران را در چند شاخه کاملاْ در اختیار خودشون گرفتند. دیگه کمتر خونه ای پیدا می شد که حداقل یک دستگاه صوتی ـ تصویری ال.جی و یا سامسونگ تویش پیدا نشه. به مرور این تجارت چیزهای دیگه ای را هم همراهش آورد.

بايد برای اين L.CD ها خوراك خوش رنگ و لعاب تری از "روزی روزگاری"ها تهيه می شد. تولید محصول خوب داخلی که هیچی، سالهاست به دلیل گرانی بی خیالش شده اند. پس رفتند به سراغ محصولات خارجی. غرب که بد است و اَخ، گران هم که هست پس فقط یک گزینه می ماند برادران عزیز چشم تنگ خودمون. رنگ و لعاب جنسشون که خوبه ارزان هم هست، پس به جهنم که هر چرندی را به عنوان فیلم به خورد ملت می دهند.

در مورد تهاجم فرهنگی هم خیالتون راحت باشد، تهاجم همیشه از سمت غرب است. شرقی ها که تهاجم نمی کنند. تازه بکنند فرهنگ شرق که ایرادی ندارد. اصلاْ شرق همه چیزش خوب است. حالا گیرم که آتش پرست باشند، آدم باید خودش عاقل باشد. موج رو آوردن مردم به بودیسم و عرفان شرق زیاد شده؟ خب تقصیر اینها چیه؟ مگه اسم یک فرهنگسرا را نگذاشتند اشراق؟ خب این یعنی شیخ اشراق دیگه. مردم اگر کمی تیز بودند منظورشان را می فهمیدند و می رفتند دنبال همین شیخ و هم صنفهایش و جواب سوالهاشون را می گرفتند. جعل تاریخ داره صورت می گیرد؟ خب بهتر، واقعاْ فکر نمی کنید که بهتره بچه های ما جومونگ را سردار دلیر بدونند تا اسکندر؟ آخه اسکندری که در حال مستی مرده چه برتری نسبت به جومونگ دارد که گاهی فقط برای رفع خستگی چایی می خورد؟ از تاریخ خودمون هم که بهتره حرفی نزنیم از سر تا تهش را که نگاه کنی پر از پادشاه است. پادشاه هم که کلاْ بد است و از قدیم گفته اند مرگ بر شاه. حالا هی برمی گردین می گین خطر سوسانو از بریتنی بیشتره. ندیدین اون بریتنی مفسد فی الارض چطوری بچه اش را نشوند روی پاهاش و رانندگی کرد؟ اصلا هم به فکر ایمنی بچه اش نبود؟ ولی سوسانو فقط به فکر درست بزرگ کردن پسرهاشه. حالا به فرض هم که یک پدر و مادری بچه شون را بخاطر جومونگ جاگذاشتند تو بیابون. باید بیاییم مثل اون غربی های منحط که سر اون قضیه بریتنی را دادگاهی کردند این پدر و مادر را به صلابه بکشیم؟ اونها از اسمشون معلومه منحطند، شعور ندارند وگرنه می فهمیدند که آدم یک پدر و مادر داغدار را نمی چزونه. شما آخه یک مقایسه بکنید ببینید تهاجم فرهنگی را کی می کنه؟ غرب یا شرق؟ اصلا یک نگاه کردید تا حالا؟ بیشتر دخترهای ما لبهاشون ورقلمبیده شده خب این تقصیر کیه؟ معلومه این جولی. پسرها هم که تو گوشی هاشون عکس این ضعیفه را دارند. می دونم که الان مغرضان خیلی سریع می گن که در مقابل یک نفر خودش را بخاطر سوسانو کشته. خب بکشد. یک مرده مهم تره یا هزاران عکس؟ معلومه حتی یک بچه ام می دونه که هزار بیشتر از یکه و مهمتر.

خلاصه من که قانع شدم. هر جور حساب می کنم هیچ ایرادی تو جومونگ و سوسانو نمی بینم.

پ.ن.۱: می ترسم روزی برسد که مجبور بشیم یخچالهای کره ایمون را با گوشت سگ پر کنیم. می دونید که کره ای ها عاشق سگند.

پ.ن.۲: به نظر می رسد برادران عزیز چینی قاطی کفش و لباس و رُبهاشون کمی سلولهای کمونیستی جاسازی می کنند. یواش یواش داره همه چیزمون سهمیه بندی میشه.

پ.ن.۳: سالها پیش حدیثی شنیدم مبنی بر اینکه در آخرالزمان نژاد زرد بر زمین غالب میشه. به نظر می رسد که این دوستان عزیز خیلی آروم و بی سروصدا و بدون جنگ و خونریزی دارند این کار را می کنند.

 

لینکهای مرتبط:

نامه ای به جومونگ (ع) یا "چگونه جومونگ قهرمان ملی صدا و سیما شد"

واردات جومونگ يا چگونه تجاوز ملي نشده باشيم !!!

جومونگ، این قهرمان ملی!

جومونگ گمشو برو خونه ات! 

رزم رستم و جومونگ!

جومونگ دوستت داریم

مشت محکمی بر دهان جومونگ و هدف والاش

بیست و سی و جومونگ

جومونگیسم اقدامی علیه ناسیونالیسم!

خوان نهم:شنیدن رستم نعره ی جومونگ را

ندای درد

عالی جناب جومونگ با ما متحد می شوی؟

جومونگ مرد اسطوره ای من!

ج مثل جومونگ!

نسل سوخته