کاش کارشون با مشتی فلفل راه میوفتاد

یک زمانی یک دور که تو خیابون میزدی یک دوجین ماشین نیم صورتی نیم رنگی دیگه میدیدی  ماشینهایی که نه به عشق باربی صورتی شده بلکه به بیخیالی صاحبینشون بتونه شده و رنگ نشده رها شده بودن به امان خداوند متعال . شهر پر از خونه هایی بود که از فرط پیری کلنگ کلنگ میکردن منتها هنوز نمایی براشون ابتیاع نشده بود و آجرها و سیمانهای بینشون بریک زده بودن تو چشم عابران. اون موقع ها خیلی نما مهم نبود مهم ماهیت درونی هر پدیده ای بود مهم نبود ماشین رنگ نشده باشه و یا قدیمی باشه همین که موتورش درست کار میکرد افاقه میکرد مهم نبود خونه نما نداشته باشه همین که سقف بود و گرم و امن کافی بود بعد از اون دوره یهو نمی دونم چی شد که نما مهم شد، هی مهم شد، هی مهم شد و هی مهم شد و بدنبالش  کیفیت درون هی از اهمیتش کاسته شد. خونه ها شدن روکار سنگ گرانیت توکار خرده آجر و  مصالح بی کیفیت ماشینها شدن همون پیکان زپرتی سابق با جلد آر.دی، آش شعله قلم کار با پوست سمند. بعد این اهمیت نما از لباس و بنا رسید به پوشش، گرانترین برندها از لاغرترین و کم بنیه ترین کمدها سردرآوردن و شدن پوشش صاحببینی با جیب خالی. اینجای ماجرا بود که این ظاهرسازان دروغ پرداز که با ماله ای در دست هر نمود کژی خارجی از خود را صافکاری کرده بودن بدنبال کاستی جدید چشمشون افتاد به درون خود و این ریاکاری تسری پیدا کرد به رفتار و کردار. با خود گفتن همانطور که جیب خالی را پنهان کردیم پشت لباس گران پس بیاییم فکر خالی را هم پنهان کنیم پشت کلمات وزین و بی ادبی را پشت تعارفات تملق گونه ی بدور از حقیقت، و ناگهان این اپیدمی گریبان خیل کثیری از جماعت را گرفت. حالا شهر مملو از جوانان خوش تیپ و خوش دک و پزی شده که فقط با دهان بسته میتونن این خوشایندی را حفظ کنند، چون یا بوی گند حماقتشون خفه ات میکنه و یا بی ادبی زاید الوصفشون که اجازه نمیده ارجاعات و شوخی هاشون از کمر بالا بیاد مشمئزت میکنه.  متاسفانه هر چقدر ظاهرها موجه تر رفتارها ناموجه تر، از اون بدتر این بی ادبی ها در لفاف روشنفکری، بی آلایشی و صداقت هم پیچیده میشه کار به جایی رسیده که اگر بنا به حرمت و احترام هر راستی را نگی متهم میشی به دورویی و عدم صداقت.

نمی دونم چی شد که جامعه ایرانی اینطور ولنگار و ریا کار شد ولی این را میدونم که دلم لک زده بدون لب گزیدگی از جانب دیگران از مشتی از افعال  و لغات فارسی استفاده کنم.

و خداوند قلم را آفرید

وقتی زمان زیادی از آخرین نوشته ات میگذره نوشتن هی سخت و سختتر میشه دیگه نمیشه همینطوری بشینی پای کیبورد و تایپ کنی احتیاج به دلیل پیدا میکنی اون هم دلیل محکمه پسند یا درستتر بهانه اوستوقوس دار. بعد اگر مثل من دچار بیماری "که چی؟"  هم شده باشی اونوقته که این بهانه به این راحتی ها پیدا نمیشه چراکه هر اتفاقی هرچقدر هم بزرگ آخرش میرسه به یک "که چی؟" بزرگتر. که چی از مرگ آدمها بگی؟ که چی از مزخرفی دنیا بگی؟ که چی از بی آبرویی آدمها بگی؟ که چی حتی از خوشی ها بگی وقتی عمرشون به اندازه پلک زدن کوتاه شده و عمقشون قد چاله چوله ی آسفالت؟ اینطوری میشه که نه میتونی از اتمام سال کهنه بگی و نه از شروع سال جدید. فقط میتونی بشینی روزها را بشمری، اتفاقها را ببینی، فجایع را بشنوی و رد شی و بری با خودت خودخوری کنی. بعد افسردگی بگیری بری پاچه خانواده را به دندان بگزی. اول اونها ازت ناراحت شن بعد تو از اونها ناراحت شی، آخرش هم در جواب سوال همیشگی "عید خود را چگونه گذراندید؟" نگاهی خرامان و از پس مژگان همچون خری که به نعلبندش مینگرد حواله طرف نموده دندانها به هم ساییده و الکی اعلام رضایت کنی چون حالش را نداری یک ساعت در جواب اون یکی سوال همیشگی "وا چراا؟!"  توضیح بدی.  

اما آخرش که الان و اینجا باشه میبینی که چقدر خوبه که میشه نوشت غرغر ها رو اون هم وقتی که پروپاچه ها را از اطرافت جمع کردن و یک حصار با تابلوی خطر گاز گرفتکی روش دورت کشیدن و دایره فعالیتت را محدود کردن و نمیذارن خودت را خالی کنی و اینقدر خودت را با گندهای انباشته شده درونت خوردی که رو به اتمامی. اینجاست که میبینی انگار کمی آروم شدی، کمی خالی شدی بدون گزندگی، بعد میبینی دنبال بهونه گشتن برای نوشتن اتلاف وقته وقتی خود نوشتن بهترین بهونه است. پس از از سر:

سلام، سال نو مبارک.