و خداوند قلم را آفرید
وقتی زمان زیادی از آخرین نوشته ات میگذره نوشتن هی سخت و سختتر میشه دیگه نمیشه همینطوری بشینی پای کیبورد و تایپ کنی احتیاج به دلیل پیدا میکنی اون هم دلیل محکمه پسند یا درستتر بهانه اوستوقوس دار. بعد اگر مثل من دچار بیماری "که چی؟" هم شده باشی اونوقته که این بهانه به این راحتی ها پیدا نمیشه چراکه هر اتفاقی هرچقدر هم بزرگ آخرش میرسه به یک "که چی؟" بزرگتر. که چی از مرگ آدمها بگی؟ که چی از مزخرفی دنیا بگی؟ که چی از بی آبرویی آدمها بگی؟ که چی حتی از خوشی ها بگی وقتی عمرشون به اندازه پلک زدن کوتاه شده و عمقشون قد چاله چوله ی آسفالت؟ اینطوری میشه که نه میتونی از اتمام سال کهنه بگی و نه از شروع سال جدید. فقط میتونی بشینی روزها را بشمری، اتفاقها را ببینی، فجایع را بشنوی و رد شی و بری با خودت خودخوری کنی. بعد افسردگی بگیری بری پاچه خانواده را به دندان بگزی. اول اونها ازت ناراحت شن بعد تو از اونها ناراحت شی، آخرش هم در جواب سوال همیشگی "عید خود را چگونه گذراندید؟" نگاهی خرامان و از پس مژگان همچون خری که به نعلبندش مینگرد حواله طرف نموده دندانها به هم ساییده و الکی اعلام رضایت کنی چون حالش را نداری یک ساعت در جواب اون یکی سوال همیشگی "وا چراا؟!" توضیح بدی.
اما آخرش که الان و اینجا باشه میبینی که چقدر خوبه که میشه نوشت غرغر ها رو اون هم وقتی که پروپاچه ها را از اطرافت جمع کردن و یک حصار با تابلوی خطر گاز گرفتکی روش دورت کشیدن و دایره فعالیتت را محدود کردن و نمیذارن خودت را خالی کنی و اینقدر خودت را با گندهای انباشته شده درونت خوردی که رو به اتمامی. اینجاست که میبینی انگار کمی آروم شدی، کمی خالی شدی بدون گزندگی، بعد میبینی دنبال بهونه گشتن برای نوشتن اتلاف وقته وقتی خود نوشتن بهترین بهونه است. پس از از سر:
سلام، سال نو مبارک.
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۳ ساعت 23:58 توسط فرانی
|