لذت غافلگیری
پیش از این گفته بودم که بیماری "از ته خواندن کتاب" دارم مدتیه بدفرم درگیرم این عادت بد را ترک کنم. سیر پیشرفت درمان بشدت کنده و تا حالا تنها توانستم اینقدری اختیار نفس را در دست بگیرم که هی در روند داستان پس و پیش نرم و مثل بقیه از اول کتاب را بخوانم و برم جلو و فقط نگاهی سرسری به انتهای کتاب بندازم تا کمی از کنجکاوی ام کم کنم. دیروز با همین میزان پیشرفت در کنترل بیماری کتاب "لیدی ال" را دست گرفتم. بعد از اینکه چند صفحه ای از کتاب را خواندم بشدت خوشحال شدم که دیدم نویسنده زحمت من را کم کرده و خودش مؤدبانه اول حال و روز امروز لیدی ال را نشانمان داده و بعد هم برگشته عقب تا یواش یواش بفهمیم لیدی ال کی بوده و از کجا اومده. بعد از آن کلی کیف کردم و با خودم می گفتم که تکنیک بازگشت به گذشته بهترین روش نوشتنه و اصلاْ همه باید اینطوری بنویسند، اینجوری من هم خود به خود درمان میشم. همینطور با این افکار خوب خوب خوندم و خوندم و خوندم و خوندم تا اینکه در پاراگراف آخر چنان شوکی بهم وارد شد که کم مونده بود سکته کنم. هاج و واج مونده بودم، برای اولین بار انتهای کتاب را نخوانده بودم و از شانسم سهمگین ترین پایان بندی متعلق یه همین کتاب بود. البته از یک چیز مطمئنم اگر اینبار هم مثل همیشه آخر داستان را می دونستم حتی نیمی از لذتی که از کتاب بردم نصیبم نمی شد.
لذت این غافلگیری چنان زیر دندانم مانده که تصمیم گرفتم دیگر هرگز آخر هیچ داستانی را نخوانم. امیدوارم بعد از خارج شدن از شوک همچنان بتونم سر قولم باقی بمونم.
پ.ن: قویاْ به همه توصیه می کنم که لذت خواندن این کتاب را از دست ندهند. "لیدی ال" عاشقانه ای ناآرام و پر از شعار و دوده، عاشقانه ای که شبیه همه چیز هست غیر از عاشقانه. یک کتاب پر از غافلگیری.