یک شیشه گذاشت جلومون که ما میگیم توش عرق زیره بود شما هم بگید عرق زیره بود.
_ استغفرالله این چیه؟! حاجی جون آب بده، ماء...
این بار آب انگور داد یعنی باز هم ما میگیم آب انگور.
_ بابا لامصب آب، ماء، واتر...
این دفعه بی خیال شیشه، قوطی نجسی را گذاشت رو پیشخون.
_ جون مادرت یک نگاه به وجنات ما بنداز؟ اصلا به قیافمون میاد دنبال این چیزها باشیم؟ ما فقط تشنه ایم و آب میخواهیم. الآب الگوارا، ماء البارد، چه جوری حالیت کنم؟!!
و او همچنان شیشه ردیف کرد و ما هم تشنه راهمان را کشیدیم و رفتیم دنبال آب سرد کنی، شلنگی، چیزی.
_ بفرمایید من فارسم.
_ آخیش بالاخره یکی را پیدا کردم که زبون بفهمه.
و راهش را کشید و رفت...
_ !
_ چه خوب. من عاشق هند هستم. ما خیلی فیلم هندی میبینیم.
_!!
_ همه تو ایران آمیتاب را میشناسن. آهنگهاتون هم خیلی قشنگند. میگن خواننده هاتون همه پیر و زشتند، آره؟
_!!!
_ ما تو ایران برنجهامون هم هندیه. شما چطور؟ چیه ایران را می خورید؟
_!!!!
خودم را میندازم بین صحبتهای خانمه: "خانم، متوجه نمیشه شما چی میگید، فارسی نمی فهمه".
_ وا !! چه حرفها اگه نمی فهمید که به حرفهام گوش نمی داد.
_(خانم هندیه) !!!!!
_ (من) !!!!!!!
_ آره داشتم می گفتم حنای هندی هم خیلی خوبه البته میگن مال یمن هم خوبه منتها من حنای هند را ترجیح میدم....
برای من جنگ بوسنی اولین مواجهه با صبوعیت انسان بود. البته نه اینکه در جنگ خودمون عراقیها شرافتمندانه و مردانه جنگیده بودن منتها با اینکه جنگ ایران و عراق را خوب به یاد داشتم ولی هنوز قوه تشخیصم به اون میزان از رشد نرسیده بود که دقیقا بفهمم چه اتفاقاتی داره میوفته، از طرفی اطلاع رسانی هم چنان زیاد و واضح نبود و برای بچه ای به سن من درک اتفاقی که داشت میوفتاد ساده نبود. ولی اتفاقات جنگ بوسنی برای من بیرون از پرده و عریان بود رسانه ها در ایران رشد نسبی پیدا کرده بودند و از همه مهمتر روزنامه همشهری به عنوان اولین روزنامه رنگی ایران با چاپ عکسهای رنگی و بزرگ نقش پررنگی در اطلاع رسانی داشت یا حداقل برای من اینطور بود. تا قبل از این برای من کشته شدن در جنگ به معنای کشته شدن با توپ و تفنگ از فاصله دور و در میدان جنگ بود مثل تصاویری که از میدان جنگ خودمون دیده بودم مردانی با لباسهای خاکی بین کانالها و سنگرهای خاکی با اسلحه ای روی دوش ولی ناگهان جنگی دیدم وسط میدان شهر، توی کوچه پس کوچه ها، لابلای درختها و جنگلها. جنگلهایی که شکل جنگلهای شمال خودمون بودن، جنگلهایی که برای ما به معنای امنیت محض بودن جایی که دست موشک و بمب بهشون نمیرسید و زمان حمله به شهر بهشون پناه میبردیم. دیگه مردان خاکی نمیدیدم زنانی میدیدم با پالتو های بلند و روسری کوچک روی سر که ساک به دست آواره کوه و جنگل بودن، بچه های کشته شده در خیابانها و از همه عجیبتر برای من اخبار تجاوز گسترده به زنان بوسنیایی که بهم آموخت بزرگترین خطری که تهدیدم می کند جنسیتم است و خلاصه جنگ عجیبی که میون مردم عادی بود و توی شهر؛ و این واقعیت عریانی بود که ناغافل روی سرم خراب شد.

سوای بحث ظاهری این جنگ که 10 سالگیم را تحت تاثیر خودش قرار داد یواش یواش و با آشناتر شدن با وحشیگری های موجود در جنگها و بزرگتر شدنم مسائل جدیدی ذهنم را درگیر کرد اینکه چرا دنیا جلوی این جنگ را نمی گیره؟ پس سازمان ملل و کلاه آبی هاش که ظاهرا هم در میدان نبرد بودند چطور از پس این جنگ برنمیان؟ بعد آروم آروم متوجه طبقه بندی ها و دسته بندی های دنیا شدم. اینکه با اینکه غربیها اساساً شهروندان درجه یک به حساب میان ولی ساکنین اروپای شرقی درجه دو هستند و مسلمانانشان درجه سه و همینطور بگیر بیا به سمت شرق که رتبه ها هی کمتر و کمتر میشه. اونجا بود که فهمیدم از منظر سیاست بین الملل کشتن آدمها فعل قبیحی است ولی اینکه مقتول از کدام خاک برخواسته و متعلق به چه نژادی است از قبح قضیه می کاهد. اینکه کشوری که کارخانجات صنعتی ندارد و بیشتر مردمش کشاورز هستند و صادرات بزرگش چوب است و از همه مهمتر دسترسی وسیعی به منابع معدنی و نفت ندارد ارزش جنگیدن و چونه زدن ندارد. اینکه به راحتی میشه نشست و مرگ انسانها را دید و شمرد میزان کشته شدگان را تا در نهایت بهش لقب بزرگتین کشتار اروپا بعد از جنگ جهانی دوم را داد. خلاصه این جنگ برای من کلاس درس بود و دردی گوشه ذهنم.

دربدر دنبال قبر جمشید جم هستم تا تف بندازم بهش که نوروز ساختی دستت درد نکنه آخه لامروت این خونه تکونی چی بود چسبوندی تنگش؟ این نون بدمزه چی بود که گذاشتی تو دومن زن خودت و تمام زنان ایرانی تا ابد؟
اگر تا سال تحویل زنده موندم که عیدتون مبارک اگر هم نموندم که هیچ دلیلی نمی بینم بعد از مرگم برای کسی آرزوی شادی کنم. خوش باشید و خونه را اقلا تا سال تحویل تمیز نگه دارید.
با ذوق می گوید: من امروز دو تا کار خیر انجام دادم. کمی وثیقه یک نفر که اختلاس 800 میلیونی انجام داده بود را زیر سیبیلی رد کردم و قبول کردم تا شب عیدی بره خونش دومی هم همینطوری بود منتها رقم اختلاس 400 میلیون بود.
و من تو این فکرم که آیا آزاد کردن آدمی که قطعاً باعث شده جمعیت زیادی شب عید و روز عزا براشون یکی بشه کار خیره و یا کار شر؟!
تند تند میگه: "بیستم باید 5 تا تابلو تحویل بدم یکیش را می خواهم بیارم تو بکشی، چیزی نیست امپره* و ریزه کاری نداره همه اش طرحهای بزرگ بزرگه وقتت را نمی گیره". و من با دهان باز شده و کش آمده تا سر زانو تو این فکرم که این دوستمون با کمترین میزان آگاهی از اصول اولیه طراحی چطوری رسیده به سبکها و شیوه های نو!!!!
*امپرسیونیسم
*ذوب شده
** آنکه در ولایتش ذوب می شوند.
عمق بلاهتش برایم غیر قابل درکه. تقریبا هیچ نوع صحبت جدی نمیشه باهاش کرد چون یا با قیافه ای شبیه کدو چشم دار بهت زل میزنه و یا در بهترین حالت با چراهای بی ربط و کشدارش مجبورت میکنه بدیهیات را توضیح بدی. حالا این وسط چیزی را که اصلا نمی تونم هضم کنم اینه که چطور پارتنرش قبول کرده یک عمر با این بابا سر کنه. یعنی واقعاً صرف جنس مخالف بودن و داشتن سر و شکل و دک و پوز قابل قبول تا این حد کور کننده است؟! یا واقعاً اوناث خنگ و ملنگ برای ذکور جذابیت دارند؟!
« با عشق هم چیزممکن است.»
موقعی که این نامه را دریافت می کنید کسی راکه دوست دارید ببوسیدومنتظریک معجزه باشید.
این نامه برای خوش شانسی شمافرستاده شده است نسخه اصلی درکشورانگلستان می باشد.این نامه9باردردنیاچرخیده است شانس برای شمافرستاده شده است ظرف مدت 4روزپس از دریافت این نامه اخبارخوشی را دریافت خواهیدنمود به شرط آنکه شماهم به نوبه خود آن رابرای دیگران ارسال نمایید.این شوخی نیست باارسال آن شما خوش شانسی خواهید آورد پول نفرستیدکپی ها رابرای اشخاص بفرستید که فکرمیکنیدبه شانس احتیاج دارند.این نامه را نگه ندارید.این نامه راظرف مدت 96ساعت ازدست شما خارج شود.
یک افسر آر.آ.پی.هفتاد هزاردلاردریافت نمود.جرلبرن ده هزار دلار دریافت نمود ولی چون این زنجیرراشکست آن را ازدست داد. درهمین حال درفیلیپین جین ولنز به دلیل اینکه این نامه رابه جریان نینداخت6روزپس ازدریافت آن همسرش راازدست داداگرچه قبل از مرگ همسرش775هزاردلاردریافت نموده بود.حتماُ20 کپی بفرستیدو ببینیدکه ظرف مدت 4روزچه اتفاقی می افتد. این زنجیره از ونزوئلا شروع شدواین نامه ازبانرک آنتولی پیگیری وبه میلیونری در آمریکای جنوبی نوشته است. ازآنجاکه این کپی باید در سراسرجهان بگرددشماباید20کپی تهیه نموده وبرای دوستان وهمکارانتان بفرستیدپس از چند روزشمایک سورپریزدریافت خواهیدنموداین یک حقیقت است حتی اگرشمایک شخص خرافاتی نباشی
توضیح نوشت: این یک کامنته که از کامنتدونی قلم فرانسه عاریه 'گرفتم و دارم ازش لذت میبرم، گفتم بذارم اینجا و شما را هم در این لذت شریک کنم.