تبليغاتX
فرانی

مثلاْ:

سالن غذاخوری کاخ لوور ـ روز

ملکه ماری ترز به همراه همسر تاجدارش لویی چهاردهم مشغول خوردن صبحانه هستند. در حالی که ملکه با آرامش مارمالاد را روی نونش می مالد به شوهرش می گوید:

ـ لویی توجه کردی جدیداْ بوی بدی توی کاخ میاد؟ دستور دادم امروز تمام پجره های کاخ را باز بگذارند تا هوا عوض بشه.

ملکه سرش را بلند می کند تا عکس العمل شوهرش را ببیند.

ـ اووه خدای من لویی! خواهش می کنم! چند بار ازت بخواهم که با دست غذا نخوری و بعدش دستت را با رومیزی پاک نکنی؟! تو به عنوان پدر ملت باید قبل از همه با تجدد کنار بیایی و عادات قدیمی را ترک کنی.

لویی با خونسردی نگاهی به ماری ترز می کند و اتاق را ترک می کند.

پلکان ورودی لوور ـ روز

دوشس دولانگویل بهمراه مادام دولافایت از پلکان شرقی لوور به سمت سالن اصلی برای شرکت در مجلس رقص می روند.

مادام دولافایت: چقدر پنجره ها را باز کردند هوای کاخ سرد شده.

دوشس دولانگویل: آره ... وای، این آب چیه راه افتاده روی پله ها؟ حتماْ باران گرفته و از پنجره ها آمده تو. باید خدمتکاران را صدا کنیم پنجره ها را ببندند.

مادام: نه. بارون نیست. اونجا را ببین، هوا آفتابیه.... پس چیه؟

هر دو به دنبال ردّ آب از پله ها بالا می روند.

دوشس: واااااااای......جداْ عذر می خواهم جناب دوک. اصلاْ متوجه شما نشدیم. متأسفم که مزاحم قضاء حاجتتون شدیم.

دوک دوبورگینی: اوه. مسئله ای نیست. می دونید که آبریزگاههای کاخ دوره و ما معمولاْ از اینجا استفاده می کنیم.

سالن رقص ـ شب

مادام دو رامبویه: چرا لوئیز دلاوالیر اینجوری مارپیچی توی سالن راه میره؟!

مادام دوسونیه: مگه نمی دونی؟! خانم کوچولو خیلی وسواسی تشریف دارن. می ترسن نکنه دامنشون مالیده بشه به بزاق دهانهایی که ریخته زمین. دخترک یادش رفته روزی ندیمه بوده.

توضیح لازم:

عصر لویی چهاردهم دوران سختگیری در آداب و بیقیدی در اخلاق بود ... مردان آب دهان به کف اتاقها می انداختند و حتی بر روی پلکان کاخ لوور ادرار می کردند ...

... آداب سفره رو به تکامل می رفت هر چند پادشاه تا پایان عمرش به غذا خوردن با انگشتان ادامه داد.... در حدود سال ۱۶۶۰ استعمال دستمال سفره رواج یافت و از آن پس دیگر انتظار نمی رفت میهمانان نجیب زاده انگشتان خود را با سفره ی روی میز پاک کنند. *

پ.ن: فکر می کنم جلوی پلکان ورودی بین مدعوین گیره لباس پخش می کردند تا دماغشون از استشمام بوی بد در امان باشد.

* تاریخ تمدن ـ جلد ۸ ، لویی چهاردهم ـ ویل دورانت.

 

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 17:45 | لینک  | 

یک روز صبح از خواب بیدار می شوم و می بینم: قاب عکس از روی دیوار اتاقم آمده پایین.

صبحی دیگر: مجسمه از روی این میز رفته روی اون یکی میز.

باز هم صبحی دیگر: لباسهایی که دیشب وقت خواب روی زمین ریخته بود رفته توی کمد.

و همچنان صبحی دیگر: بشقاب زیر گلدونم پر از آبه ولی مطمئنم که چند روزه آبش ندادم.

یک نیمه شب:از خواب پریده ام و با تعجب به کتابهایم نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم که چه کسی آوردتشون به اینجا؟

نیمه شبی دیگر: چشمهایم را باز می کنم و زل می زنم به ماهی های توی قاب عکس روبرویم و فکرمی کنم که اینها از کجا آمده اند؟

و همچنان نیمه شبی دیگر: سراسیمه بیدار می شوم و به دورتادورم نگاه می کنم هیچ چیز آشنا نیست. اینجا کجاست؟

تمام اتفاقات بالا به کرات برایم اتفاق افتاده.

در مورد اتفاقات صبحگاهی با مامانم صحبت می کنم. می گویم که احتمالاْ اتاقم جن دارد ولی مامانم با آرامش میگه که کار خودمه و از بچگی عادت داشتم تو خواب حرف بزنم و راه برم.

و اما اتفاقات شبانگاهی: صبح از خواب بلند می شوم . می بینم که کسی دست به کتابهایم نزده و همه سر جاشونن،ماهی های قاب روبرو را خودم کشیده ام و ۵ ساله که همونجا هستند و نا آشنایی اتاقم در شب قبل توهمی بیش نبوده چون طبق معمول تواتاق خودم هستم.

فکر می کنم شبها مغزم به خواب میره. 

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 11:41 | لینک  | 

دارم یواش یواش عقده ای می شم. همه اش هم تقصیر گیس طلاست. این خانم کثیرالسفر است، اون هم سفرهایی خارج از قاعده مرسوم. شرح های مبسوطش از سفرهایش آروم آروم داره من عشق سفر را می کشد. هر گز انسان طبیعت دوستی نبوده ام ولی عکسهایی که می گذارد آنچنان آدم را هوایی می کند که چاره ای نمی ماند غیر از اینکه بزنی به قلب طبیعت. فکر می کنم برای آرامش روحم هم که شده و برای پیشگیری از ابتلا به افسردگی به نفعم است که دیگه وبلاگش را نخوانم.

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 20:45 | لینک  | 

ای خدا چگونه بر کار طاعتت عزم کنم و حال آنکه تویی قاهر (بر اراده ی بنده هر عزم را توانی فسخ کرد) و چگونه عزم نکنم در صورتی که تویی آمر (و عزم بر اطاعت امرت واجب است) ای خدا چون به یکایک آثار (قدرتت) که برای شناسایی توست توجه کنم راه وصول و شهودت بر من دور گردد پس مرا در خدمتی فرما که به وصال و شهود جمالت زود رساند. چگونه من به آثاری که در وجود خود محتاج تو اند بر وجود تو استدلال کنم آیا موجودی غیر تو ظهوری دارد که از آن ظهور و پیدایی تو نیست؟ تا او سبب پیدایی تو شود؟ (همه علم به نور توست پیدا کجا گردی تو از عالم هویدا) تو کی از نظر پنهانی تا به دلیل و برهان محتاج باشی و کی از ما دور شدی تا آثار و مخلوقات ما را به تو نزدیک سازد (دوری نکرده ای که شوم طالب حضور غایب نگشته ای که هویدا کنم تو را).

کور باد چشمی که تو را نمی بیند با آنکه همیشه تو مراقب و همنشین او هستی و در زیان باد بنده ای که نصیبی از عشق و محبتت نیافت، ای خدا تو امر کردی که خلق برای شناساییت رجوع به آثار قدرتت کنند اما مرا رجوع ده به تجلیات انوار و به راهنمایی مشاهده و استبصار تا بی توجه با آثار به شهود حضرتت نایل گردم که چون به مقام معرفت وارد شوم سرّ درونم توجه به آثار نکرده و همتم بلندتر از نظر به آنها باشد (ای خدا با من این لطف کن) که تنها تو بر هر چیز توانایی.

بخش هایی از دعای عرفه

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 13:6 | لینک  | 

 ... فكر مي كنم زندگي به شكلي تركيبي از ضد و نقيض هاست .... ما همه مختاريم اما در يك جبر ... من منم و تو تو ... هر يك با توان و جايگاه خاص خود... هر چقدر كه قوي باشيم هر چه قدر كه تلاش كنيم هر چه قدر كه قدرت تغيير و پيدايش داشته باشيم باز هم اسير دستان زندگي هستيم اسير طبيعت و دنيا و زمين و هوا و زمان و  ... من هرگز نمي تونم كاري كنم كه بدون نفس كشيدن زندگي كنم من هرگز نمي تونم كاري كنم كه هيچوقت گرسنه نشم خسته نشم و اينها همه يعني جبري كه درش اسيريم و اسمش زندگيه ... خيلي از اتفاق هاي زندگي شامل اين داستان مي شن اصلا داستان زندگي ما با يك جبر شروع ميشه ...هيچكس خودش نمي تونه خانواده و جايي رو كه درش متولد ميشه رو تعيين كنه... همه با يك جبر شروع مي كنيم و ادامه مي ديم و احتمالا كم كم ياد مي گيريم كه چجور با اين مجموعه جبرها كنار بيايم زندگي كنيم يا فراموششون كنيم (اختيار!!) ... *

* از سلسله نامه های راهگشای یک دوست.

پ.ن: همیشه که نباید از آدم های معروف نقل قول آورد بعضی وقها همین دوستان اطراف آدم نغز ترین حرفها را می زنند.

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 18:37 | لینک  | 

حتماْ در زندگی با گونه ای خاص از آدمها روبرو شده اید. همان گونه ای که هیچ احترامی برای محدودیت زمان و مکان قائل نیست. همان گونه ای که صفات فوق بشری دارد. دارای قدرتی همپای فیل، سرعتی بسان یوز و هوشی برابر انیشتین است. بله درست حدس زدید، منظورم دسته خالی بندان هستند.

همان کسانی که می توانند سرمنشاء بروز احساسات متفاوتی در شما شوند. هم می توانند در زمان بیکاری موجبات خنده و تفریح شما را فراهم کنند و هم می توانند تا سر حد جنون عصبانیتان کنند.

قدرت تخیل این دوستان به حدی است که بزرگانی همچون جی.آر.آر.تالکین، جی.کی.رولینگ، فردوسی طوسی و هومر در مقابلشان لنگ انداخت و دو زانو نشسته تلمذ می کنند.

آنها ازلی و ابدی هستند و زبل خان وار همه جا حضور دارند. همانطور که با آرامش از خاطراتشان در زمان حمله مغول تعریف می کنند می توانند از رشادتهایشان در زمان کودتای ۲۸ مرداد و همین ۱۳ آبان داد سخن دهند. خلاصه یک خالی بند قهرمان بلامنازع هر اتفاقی است.

من چند روز پیش افتخار هم صحبتی با یکی از این بزرگان را پیدا کردم. این استاد چنان شرحی از نبرد با یک ابر سگ در دفاع از یک توله سگ داد که تمامی صحنه های جنگی که تا بحال در فیلمها دیده ام و یا در کتابها خوانده ام به نظرم در مقابل این پیکار بی مزه و  بی روح رسید. فقط این دوستمون یادش رفت متذکر شود که قبل از ورود به کارزار دستمال قدرت کایکو را از میتی کومان تحویل گرفته بوده.

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 13:1 | لینک  | 

طبق معمول کاسنی خان فرمودند که  قدمی در راه آدمیت برداریم و ما هم که حرف شنو، اجابت کردیم. 

آدم می شوم اگر کمی در زندگی صبر داشته باشم.

آدم می شوم اگر کمتر به مردم بخندم.

آدم می شوم اگر کمی از جنبه شوخی ام بکاهم تا کمتر دچار سانحه شوم.

آدم می شوم اگر کاری را که تصمیمی برای انجامش می گیرم زودتر به مرحله عمل برسونم.

آدم می شوم اگر کاری را که به سختی شروع کردم به پایان برسونم.

آدم می شوم اگر گاهی فقط گاهی اجازه بدهم مقداری ویتامین به بدنم برسد.

آدم می شوم اگر کار امروز را به فردا نیاندازم.

آدم می شوم اگر دست از خوشبینی احمقانه ام بردارم.

آدم می شوم اگر یاد بگیرم جلوی خشمم را بگیرم.

آدم می شوم اگر کمی از انرژی را که صرف بازکردن گره های دیگران می کنم صرف باز کردن گره های خود کنم.

آدم می شوم اگر یاد بگیرم دارویی که دکتر می دهد را باید سر وقت مصرف کرد.

آدم می شوم اگر کمتر در مورد دیگران قضاوت کنم.

آدم می شوم اگر دست از این رودربایستی مزخرف بردارم و با قاچ دیوار هم تعارف نداشته باشم.

آدم می شوم اگر مثل آدم کتاب را از اول به آخر بخوانم نه از آخر به اول.

البته باز هم از هر انگشتم ۱۰ تا هنر میریزه و از خانمی هم چیزی کم ندارم.

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 17:21 | لینک  | 

چندین سال پیش در نمایشگاه کتاب:

من (خیلی خسته و داغون): کتاب فلان را می خواهم.

آقای فروشنده: می برید؟

من (با خونسردی ظاهری و خشمی پنهانی): نه می خورم!

آقای فروشنده فاکتور را نوشت و داد دستم تا بروم صندوق حساب کنم. نزدیک صندوق وقتی نگاهی به فاکتور کردم دیدم فوق العاده گران است و زورم میاد اینقدر پول بابتش بدهم. پس با آرامش فاکتور را تو جیبم چپوندم، از شلوغی استفاده کردم و فلنگ را بستم.

 توضیح: متاسفانه رابطه تنگاتنگی بین خلق و خوی و میزان کار کشیدن از عضلاتم وجود دارد و در زمان خستگی فوق العاده بداخلاق میشم.

نتیجه اخلاقی: بعد از اون روز تصمیم گرفتم هر وقت خیلی خسته ام سریع خودم را به خونه برسونم. اینطوری حداقل پاچه مردم در امان می ماند.

نتیجه توجیه گرانه: ولی خداوکیلی سوال چرندی کرد. خب آدم نمایشگاه کتاب میره که کتاب بخره دیگه، نمیره که کتاب بخونه.

نتیجه بشردوستانه (یا برای خودتون میگم): در هنگام خستگی فرانی، از وی دوری کنید.

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 22:49 | لینک  | 

فرض کنید باید انتخاب کنید بین اتاقی که بهترین امکانات را دارد و رفاه کامل ایجاد می کند ولی پنجره و در مقابل چشم اندازی ندارد. در مقابل اتاقی که چندان ایده آل نیست و فقط امکانات اولیه و رفع حاجت را دارد بجایش پنجره ای دارد و چشم اندازی.

 خیلی روی این موضوع فکر کردم در نگاه اول امکانات رفاهی اتاق مهمتره، اینکه زندگی راحت باشه و بدون دغدغه موضوع مهمیه ولی نبود پنجره بنظر وحشتناک میرسه. پنجره با خودش روح و اکسیژن میاره. بنظرم زندگی توی همچین اتاقی برای مدت کوتاه خیلی خوبه ولی برای بلند مدت تقریباْ نشدنیه. از اون طرف هم زندگی در اتاقی با امکانات کم فوق العاده مشکله مخصوصاْ برای کسی که به رفاه عادت داشته باشه. هنوز به نتیجه قطعی نرسیدم.

نظر شما چیه؟

 

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 23:10 | لینک  | 

احساس می کنم که شبیه دورتا بروک* هستم و این اصلاْ خوشحال کننده نیست. البته او را به روزاموند وینسی* ترجیح میدم ولی باز هم نگران کننده است. اصلاْ دلم نمی خواهد که سرگذشتم مثل او باشد. باید تا دیر نشده تغییری ایجاد کنم.

* از شخصیتهای رمان میدل مارچ نوشته جورج الیوت. 

نوشته شده توسط فرانی در ساعت 11:19 | لینک  |